وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان (منزجر اول) متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، منتقد، گرافیست، کارگردان، بازیگر، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرموز» ثبت شده است

جهت دریافت داستان تنگنا به کانال تلگرام تنگنا به آدرس TangnaaStory@ مراجعه کنید.

پ.ن ۱: به دلایل شخصی تاریخ انتشار از ۲۱ آبان به ۱۴ آبان تغییر یافت!

پ.ن ۲: اخبار تکمیلی به‌زودی اعلام خواهد شد.

پ.ن ۳: در بازنشر اثر کوشا باشید.

سپاس فراوان

t.me/TangnaaStory

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۰

لرد

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۶

۲۵ سال پیش دادیم رفت

بی‌پروا می‌نویسم. نمی‌خوام ادبی کنم قضیه رو یا احساس بهش تزریق کنم. بی‌پرده حرف می‌زنم که فقط گفته باشم. شاید بعداً این روز رو به چهل شیوه مختلف بیان کنم ولی الآن می‌خوام صاف و ساده بگم. برای اولین بار پدر خونیم رو بعد ۲۳ سال و ۹ ماه دیدم. تینا۱ همرام بود. جزییات دیدار رو بیخیال همین یه جمله رو می‌خوام فقط بگم که تینا برگشت گفت: کنجکاو نیستید پسرتون رو ببینید؟ پدر‌خونیم گفت: نه. همون ۲۵ سال پیش دادیم رفت! برای اینکه میزان قاطعیت بیان در جمله رو متوجه بشید این‌طوری بگم که عین اینکه بگید یه گربه داشیم نمی‌خواستیمش دادیم رفت! از احساس درونیم نمی‌گم. اشاره زدم به تینا که [فقط بریم] ولی انگار می‌خواست شرمندش کنه (من راضی نبودم) گفت: ایشون پسرتونن! فقط نگام کرد؛ حتی اسمم رو نپرسید.

اونجا نگفتم ولی الآن می‌گم اولاْ حاجی ۲۵ سال نبود و ۲۳ سال و ۹ ماه بود! تازه یک ماه دیگه میشه ۲۵ سال! ثانیاْ من فقط به خاطر اون سه تا خواهرم اومدم سراغت به علاوه اینکه هر چی باشه باز دلیل اومدنم تو این دنیا شما بودی و احترامت واجبه! اون یه جمله‌ای که اینجا هم بیانش نخواهم کرد از یادم نمیره هیچ‌وقت! ثالثاْ هیچ احدی نمیتونه جلوی ارتباط برادر و خواهری که عمیقاْ به هم وصل دلاشون رو بگیره. گناهکاری به خاطره فاصله‌ای که داری ایجاد می‌کنی! حرف زیاده اعصاب کم...

۱. دخترخالم که حق خواهر بزرگتر به گردنم داره.

پ. ن: پخش و پلاست برا کسی که نمیدونه کل ماجرا رو...

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۹

هویج راه علم!

مورد داشتیم طرف نمی‌دونست دانشگاهی که داره توش درس می‌خونه آدرسش کجاست!

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۳

هنر مریض

هنر مریض یا Sick Art یک مبحث جدی در هنر است. هم در فرم، هم در محتوا؛ اما برای من جالب است که نه در وبِ فارسی و نه در وبِ جهانی توجه چندانی به آن نشده است. منظور از توجه، پرداختن رسانه‌های معتبر به این نگرش در هنر است. با‌این‌حساب سر فرصت باید در مورد هنر مریض مطلبی منتشر کنم. راستی! شما از هنر مریض چه می‌دانید؟

من به غلط‌نویسی‌هایم هم افتخار می‌کنم؛ زیرا همین غلط‌نویسی‌ها به مرور مرا به تکامل می‌رساند. آشکار است که اشتباه کردن بهتر از سکون، سکوت و یکجانشینی است. البته این نکته هم نباید پوشیده بماند که ممکن است بسیاری از مطالب با توجه به یافته‌های کنونی نادرست باشد اما در آینده خاستگاه دگرگونی و تکامل در علم و هنر است. همیشه به نوآوری انگ نادرستی زده می‌شده و خواهد شد.

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۰

ناتوان تر از گرگور

ناتوانم، ناتوان‌تر از زامزا در مسخ کافکا!

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۴

حاصل ۲۳ روز فعالیت در بیان

فقط این پست رو زدم تشکر کنم از همه دوستانی که همراهم بودن و هستن تا الان تو این وبلاگ، دوستای خوبی پیدا کردم تو همین مدت کوتاه. ارادت. [:احترام نظامی] باعث شدید بعدِ ۲ سال سکوت بیام بنویسم و بمونم. بیان واقعاً کاربرای خوبی داره.
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۰

مشکل گوارشی

این مشکل گوارشی و سنگینی معده دست از سرم برداره اوضاع کمی نرمال‌تر میشه!

هدایت به بالای صفحه