وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی محمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان، متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، گرافیست، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان لحظه» ثبت شده است

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۳

داستان «گریز» منتشر شد!

گریز
داستان «گریز» به‌قلم «محمد روشنیان»
صفحه‌آرایی و طراحی جلد: محمد روشنیان
ناشر: مستقل - خالق اثر
تعداد صفحات: ۶۴
تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۹۶

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۱۴

حمایت از داستان تنگنا

عزیزانی که مایل به حمایت از داستان «تنگنا» هستند می‌توانند از لینک زیر با مبلغ  ۵۰۰۰ تومان از این اثر حمایت کنند. لازم‌به‌ذکر است که داستان تنگنا به صورت رایگان از این‌ لینک در تلگرام و این لینک در بیان قابل دریافت است.

حمایت از داستان تنگنا

درد می‌کشم، دردی غیرقابل وصف که از میان ابروهایم تا تاج سرم امتداد دارد. مثل‌اینکه کسی میخی فولادی و بزرگ را میان دو ابرویم قرار داده و آن میخ را با چکشی فولادی هم‌بستر کرده است! به‌جای اینکه در این تاریکی مطلق تصویرسازی کنم به‌آرامی چشم باز می‌کنم تا ببینم موضوع از چه قرار است. چشمانم کمی سنگین شده، با هر مکافاتی هست چشم می‌گشایم. خود را در حمام خانه‌ام میابم اما گویا تصاویر روی دور کند است!

۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۴

داستانک «اعتماد»

تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند.

اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد. حالم از این صحنه‌ها بهم می‌خورد و مایعی به شکل همان‌که زیر پایم بود را بالا می‌آورم، آن‌چنان‌ شدت فوران این مواد زیاد است که درد شدیدی را از شکم تا حلقم احساس می‌کنم. درد به میزانی است که گویا صدها کژدم کوچک دارند مرا از درون نیش می‌زنند.

۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۱۹

داستانک «استاد»

استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود.

هدایت به بالای صفحه