وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی محمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان، متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، گرافیست، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

درد می‌کشم، دردی غیرقابل وصف که از میان ابروهایم تا تاج سرم امتداد دارد. مثل‌اینکه کسی میخی فولادی و بزرگ را میان دو ابرویم قرار داده و آن میخ را با چکشی فولادی هم‌بستر کرده است! به‌جای اینکه در این تاریکی مطلق تصویرسازی کنم به‌آرامی چشم باز می‌کنم تا ببینم موضوع از چه قرار است. چشمانم کمی سنگین شده، با هر مکافاتی هست چشم می‌گشایم. خود را در حمام خانه‌ام میابم اما گویا تصاویر روی دور کند است! تا به خود می‌آیم قطره‌ای آب به میان دو ابرویم اصابت کرده و درد ملموس پیشین را تشدید می‌کند. نه می‌توانم سخن بگویم و نه قدرت دارم از جایم بلند شوم. در تاج سرم سوزشی دردناک احساس می‌کنم مانند وقتی‌که روی یک زخم تازه نمک پاشیده شود. تنها چیزی که حس می‌کنم درد است. فقط درد! ازلحاظ فیزیکی دچار سکون مطلق هستم ولی قلبم به‌شدت تیر می‌کشد. دوباره قطره‌ای آب میان دو ابرویم فرود می‌آید. صدای حاصله از این اتفاق خیلی زیاد است و با هر اصابت آب به آن نقطه مغزم سوت می‌کشد. در همین مکافات اسیرشده‌ام که از صمیم قلب از خدا کمک می‌خواهم. عاجزتر از آن هستم که حتی بتوانم گریه کنم ولی بی‌اختیار چشمانم می‌سوزد و قطره اشکی از گوشه چشم‌چپم جاری می‌شود. در همین حین کلامی در اعماق وجودم زمزمه می‌شود «هیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست‏» این ذکر بارها بی‌اختیار در اعماق وجودم تکرار می‌شود. حال آرامم، خیلی آرام‌تر از قبل، نه صدایی می‌شنوم نه خبری از حس لامسه است، گویا این ذکر مسکنی قوی بود، مسکنی قوی‌تر از مورفین. در همین افکار هستم که تعدادی پروانه می‌بینم که در آسمان کوچک حمام خانه‌ام پرواز می‌کنند. دیوارهای حمام آرام محو می‌شوند و فرشی از چمن زیر بدنم پهن‌شده است. از دیدن این تصاویر هیجان‌زده می‌شوم. آرام‌آرام اعضای بدنم جان می‌گیرند و حالا دیگر حس شنواییم کاملاً فعال است. صدای پرندگان و بوی گُل و نم خاک، جنون‌آمیزترین و لذت‌بخش‌ترین حس را به تک‌تک سلول‌هایم تزریق می‌کند. خیلی آرام از جایم بلند می‌شوم، روی تپه‌ای پر از گل شقایق ایستاده‌ام و خورشید رو به روی من است. در حالت عادی اگر خورشید این‌قدر نزدیک باشد همه‌چیز را ذوب می‌کند ولی اینجا فقط کمی گرم است، البته این گرما یک نوع گرمای طبیعی مانند گرمای تابستان در چالوس است. کمی جلوتر می‌روم تا این دنیای ناشناخته را بیشتر کشف کنم. منظره‌ای عجیب‌تر می‌بینم. دو درخت که یکی خبر از بهار می‌دهد و برگ‌هایش سبز است و دیگری خبر از پاییز با برگ‌هایی سرخ! جالب‌تر از آن گلوله برف بزرگی است که در سمت راست این دو درخت باحالت جالبی قرار دارد. این دیگر چه بهشت گمشده‌ای است! تا خواستم بیشتر از این بهشت لذت ببرم صدایی مرا به خود آورد «اگر آنچه امشب به تو هدیه کردیم را درک نمایی اهل نجات خواهی بود، یادت نرود اصحاب یمین همگی باهم هم‌وزن قامت اویند» خواستم لب به سخن بازکنم که خود را میان هال خانه‌ام دیدم. منگ، گیج و مبهوت بودم. آرام به سمت پنجره رفتم، نیمه‌شب بود و نم‌نم باران در تلالو نور تیرهای چراغ‌برق نمایان بود. سر برگردانم و نگاهی به ساعت کردم، یک و سی دقیقه بامداد. گویا نود دقیقه من تمام شد و داور بدون توجه به زمان‌های تلف‌شده سوت پایان بازی را زد بااینکه من بازی نمی‌کردم و مطمئنم کسی هم مرا بازی نمی‌داد. من فقط سؤالات زیادی دارم که باید بپرسم و کوچک‌ترینش این است که چطور ممکن است من در این خانه تنها زندگی کنم و در همین لحظه که در هال خانه‌ام ایستاده‌ام از اتاق کارم صدای صفحه‌کلید بیاید. به‌جای اینکه اینجا صبر کنم و سؤالاتم را مرور کنم، منطقی‌تر این است که سری به اتاق کارم بزنم. ولی قبل از آن بهتر است پشت پنجره در این هوای نسبتاً سرد و بارانی زمستانی یک نخ سیگار بکشم. پشت پنجره می‌روم پرده را کنار زده و پنجره را باز می‌کنم. پاکت سیگار را سریع‌تر از پنجره باز می‌کنم، حیف! پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. بی‌خیال سیگار کشیدن می‌شوم مانند گرگی گرسنه و زخمی که غذا و مرهمش خواب است به سمت کاناپه می‌روم و روی آن ولو می‌شوم. صدای صفحه‌کلید روی مغزم رژه می‌رود ولی مهم نیست زیرا به تنها چیزی که الآن فکر می‌کنم خواب است، فقط خواب!

تشویش   |   رقیق   |   دارکوب

***

دیگر پیوندهای مربوط به داستان تنگنا

«تنگنا» به قلم «محمد روشنیان» منتشر شد!

داستان تنگنا با بیش از ۱۱۸۰۰۰ بازدید در تلگرام

نظرات  (۵)

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۱۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من بالاخره تنگنا رو خوندم!
راستش بعد از خوندن اولین داستان هنوز نمی دونستم چی به چیه! ولی دومی رو که خوندم برای خودم چیزایی رو توجیه کردم!

پاسخ:
بسیار خوب
امیدوارم به عمق مطلب فکر کرده باشید و برداشت‌های شخصی خودتون رو داشته باشید
با اینکه هیچ اطالاعاتی در مورد داستان و نوشتن و... ندارم
ولی این متن واقعا منو مجذوب خودش کرد👌
پاسخ:
ممنون
لطف دارید
عالی بود
پاسخ:
سپاس
۰۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۷ مَرمَر :))
قلمتان عالیست!خود را کاملا در آن فضاها تصور کردم
این مجموعه پست های متوالی دارد یا یکه است؟
پاسخ:
سپاس
مجموعه دارای سه داستان است که هر سه پست شد.
در انتهای همین پست دو داستان دیگر هم قابل دسترس است.
همچنین از کانال تلگرام تنگنا نیز می‌توانید مجموعه کامل را در قالب یک فایل پی‌دی‌اف دریافت کنید.
t.me/TangnaaStory
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۱:۲۴ محمد قربانعلی بیک
بسیار عالی
پاسخ:
سپاس

نظر خود را در مورد این مطلب بیان کنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هدایت به بالای صفحه