وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان (منزجر اول) متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، منتقد، گرافیست، کارگردان، بازیگر، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد. حالم از این صحنه‌ها بهم می‌خورد و مایعی به شکل همان‌که زیر پایم بود را بالا می‌آورم، آن‌چنان‌ شدت فوران این مواد زیاد است که درد شدیدی را از شکم تا حلقم احساس می‌کنم. درد به میزانی است که گویا صدها کژدم کوچک دارند مرا از درون نیش می‌زنند. موادی که از تهوع من روی زمین پخش می‌شود آن‌قدر زیاد نیست که سی سانتیمتر از کف زمین ارتفاع داشته باشد اما مایع جمع شده در اینجا به همین میزان است که ذکر کردم! تعادلم را بیشتر از دست می‌دهم کمی قدم برمی‌دارم. حالم بیشتر بهم می‌خورد حالت تهوعی چندش‌آورتر از قبلی را تجربه می‌کنم و باز بالا می‌آورم. تف به این شکوفه‌زنی‌های چندباره و مسخره! از تک‌تک عناصر جریان یافته در این مکان حالم بهم می‌خورد. حس تنفر از هر چه که هست و نیست و بود و خواهد بود در این مختصات را به میزان صد درصدی در اعماق وجودم لمس می‌کنم. در همین افکار پوچ و بی‌ارزش هستم که پایم لیز می‌خورد. قبل از اینکه پخش زمین شوم سرم به نقطه‌ای اصابت می‌کند و گرمای شدیدی را در پشت سرم احساس می‌کنم. کم‌وبیش مطمئنم چیز سفت و یا حتی جامدی در پشت سرم نبود که بخواهد با آن برخورد کند و صد درصد مطمئنم سرم پیش از برخورد به زمین به لبه‌ای که به‌سختی یک سخره بود اصابت کرد. در تهوع خود غرق می‌شوم. نمی‌توانم با عبارات موجود در زبان پارسی و یا هر زبان زنده و منقرض‌شده دیگری حال الآنم را توصیف کنم! خون از پشت سرم جاری می‌شود، در کمتر از سه ثانیه تمام مایع جریان یافته در این محیط قرمز می‌شود. از همان‌جا دارم از چند زاویه که از دید علم فیزیک و حتی متافیزیک ناشدنی است محیط را واکاوی می‌کنم، گویا چشمانم پرواز کرده و یا هشت جفت چشم دارم که درجاهای مختلف مانند دوربین مداربسته نصب‌شده‌اند! ملخ‌هایی خاکی‌رنگ می‌بینم که از میان دیوارها به داخل می‌آیند و پرواز می‌کنند! نه! صبر کنید! در کمال شگفتی می‌بینم که دیوارها از جنس ملخ شده‌اند! شماری از آن‌ها مانند دیوار در سر جایشان هستند و تعدادی در هوا پرواز می‌کنند، از روی خونم هم تعداد زیادی سوسک و حشره چندش‌آور دیگر به گوشه و کنار پراکنده می‌شوند. نکته دیگری که در این زیستگاه نظرم را به خودش جلب کرده عدم وجود درب یا پنجره در این اتاق است، گویا مرا در اینجا گذاشته و دورم دیوار کشیده‌اند! ناگهان می‌بینم در نقطه میانی اتاق مایعی سرخ‌رنگ مانند یک آتش‌فشان فعال به بالا پرت می‌شود و به سقف برخورد می‌کند، پس از چند ثانیه یک مار بسیار بزرگ که به یک پیتون شباهت دارد بارنگی شیشه‌ای از سوراخ تعبیه‌شده در میان اتاق بیرون می‌آید. شیشه‌ای بودن او را بگذارید این‌گونه توصیف کنم: گویی این مار سراسر از آب است و آبِ تشکیل‌دهنده‌ی جسم او هم توجهی به گرانش ندارد. به‌سوی من می‌آید. ترس تمام هستی‌ام را فرامی‌گیرد. خودش را روی من می‌اندازد. سرمای بسیار عجیبی در خود احساس می‌کنم طوری که حس می‌کنم خونم کاملاً منجمد شده است از سرم شروع می‌کند به فروبردن من! مرا در خود می‌بلعد؛ گویا حس بینایی خود را ازدست‌داده‌ام، صدای آب می‌آید. صدایی مانند شرشر آب حمام! قطرات آب که به شانه‌هایم برخورد می‌کنند را هم احساس می‌کنم. چشمانم آرام‌آرام بینایی خود را بازمیابند. خود را زیر دوش آب حمام خانه‌ام می‌بینم، نور زیاد پیرامونم کمی آزارم می‌دهد، سرامیک سفیدرنگ کف حمام و کاشی‌های سبز و آبی روی دیوار آرامشم را کمی بیشتر می‌کنند ولی چرا من با لباس و حتی کفش زیر دوش آب هستم! هر چه در ذهن متلاشی‌ام می‌گردم چیزی یادم نمی‌آید. حالتی دارم مانند نشئگی یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت مستی! سعی می‌کنم به خود بیایم که پایم روی شامپوی ریخته شده روی زمین می‌رود و سُر می‌خورم. سرم به لبه‌ی وان برخورد می‌کند و دردی طاقت‌فرسا همراه با گرما در پشت سرم احساس می‌کنم و کف حمام ولو می‌شوم...

تشویش   |   رقیق   |   دارکوب

***

دیگر پیوندهای مربوط به داستان تنگنا

«تنگنا» به قلم «محمد روشنیان» منتشر شد!

داستان تنگنا با بیش از ۱۱۸۰۰۰ بازدید در تلگرام

نظرات  (۱)

سپاس 

پاسخ:
ارادت

نظر خود را در مورد این مطلب بیان کنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هدایت به بالای صفحه