وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان (منزجر اول) متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، منتقد، گرافیست، کارگردان، بازیگر، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. نداشتن سیگار در هشتادونه دقیقه گذشته از نیمه‌شب و بخوابی هراش انگیز! دهانم تلخ شده و معده همیشه‌ترش کرده‌ام نیز امشب قصد دارد سربه‌سرم بگذارد. از جایم بلند می‌شوم، دستی لای موهایم می‌کشم و وحشیانه شخمشان می‌زنم. کمی سرم نیز سنگین شده که بی‌گمان حاصل از مشکل گوارشیم است. حتی این آروغ‌های مصنوعی هم دیگر آرامم نمی‌کنند. مایع لزجی که گوشه‌ی چشمم جمع شده است را با دستمال پاک می‌کنم. «من ظلیم ظلمات این ظلم فانی که ذهنم عایقی از سکوت دارد که دافع هرگونه افکار جدید است» نمی‌دانم چه دارم می‌گویم فقط می‌گویم که حواسم به سویی پرت شود که خودم هم نتوانم پیدایش کنم چه برسد به این زنان مجنون با لباس سبز و آبی که دورم در حال چرخش هستند و ذکر «آبانتسه» را بدون وقفه و حتی لحظه‌ای نفس گرفتن تکرار می‌کنند! فریاد می‌زنم «بس کنید فاحشه‌های بی‌وجدان» در صدم ثانیه دودی از خود ساطع می‌کنند و به اطراف پراکنده می‌شوند. بوی گندشان فضای اتاق را آلوده کرده است. سرم گیج می‌رود ولی کمی بهتر است، در این حال که سیگاری دم دست نیست همین دود ساختگی نیز غنیمت است. یک شوک ناگهانی مرا به خودم می‌آورد. جسمم اینجا میان هال است و روحم در اتاق کارم با صفحه کلیدی فرسوده که دکمه فاصله‌اش مدت‌هاست از کار افتاده این حوادث را بی‌وقفه نگارش می‌کند. لعنت به این کابوس خاکستری! در لحظه‌ای تاریخی جسم و روحم به هم می‌رسند و با این وصال پرت می‌شوم به عمق سیاه‌چاله‌های تاریخ و تمدن پر از خشونت بشر! خود را در مصر باستان روبه‌روی اهرام ثلاثه می‌بینم و شصت‌وچهار جادوگر پیر خرفت که با لباس‌های مشکی و سفید بر من سجده کرده‌اند. تف به شما جن بازهای ملعون، رو برمی‌گردانم تا فرار کنم از این مهلکه که مرا به‌سوی خود خدا پنداری هل می‌دهد ولی پاهایم گویا مانند ستون‌های کاخ سفید در جایشان سفت شده‌اند هر چه سعی می‌کنم نمی‌توانم بگریزم! آه لعنت به این اتفاق! هر چه توان دارم در سلول‌هایم تزریق می‌کنم و با جریان انرژی جسمانیم به جنگ این طلسم مسخره می‌روم. حرکت را در خود احساس می‌کنم اما ذرات بدنم در هوا معلق می‌شود! دور می‌شوم اما بدنم همچون ذرات ریز ماسه که اعتنایی به جاذبه ندارند روی هوا معلق است! ناتوانم، ناتوان‌تر از سامسا در مسخ کافکا! ولی خیالی نیست حتماً این حالت ناشی از توهمات برآمده از بی‌خوابی‌های مکرر است. گردبادی ناگهانی مرا در آغوش می‌گیرد، سرم گیج می‌رود و تصویرهای جلویم با رنگی که ترکیبی از بنفش و آبی تیره است دنیای رو‌به‎‌روی چشمانم را متلاشی کرده و درد به عمق استخوان‌هایم نفوذ می‌کند. کمی بعد آرام می‌شوم. به خود می‌آیم. در یک منطقه کوهستانی و سرد فرود آمده‌ام! اینجا دیگر چه جهنم خاموشی است! یک دور سیصد‌و‌شصت‌ درجه در محیط می‌زنم طوری که اگر چشمانم لنز یک دوربین بود الآن صاحب تصویری پانوراما از این عالم ناشناخته بودم و می‌توانستم آن را برایتان ایمیل کنم تا دقیقاً واقف به حالت بصری این مختصات بی‌قاعده باشید. البته فقط حالت بصری چون بقیه عناصر را نمی‌شود برای کسی که پا در این مکان نگذاشته توصیف کرد و کار قلم و یا حتی یک دوربین سه‌بعدی نیست! تیغ تیز ابهام در تمامی مراحل این سفر در مغزم فرورفته است. درد قبل از این اتفاقات برایم معنای دیگری داشت و اگر فردا روز نتوانم دلیل این‌همه اتفاق عجیب را کشف کنم می‌گویم این سلوک فقط به این منظور بود که مفاهیم جدیدی از حس درد را بتوانم درک و تجربه کنم. در همین افکار هستم که موجودی با بدن گورخر و سر مار به سمتم می‌آید. اگر بخواهم آن را بهتر توصیف کنم باید بگویم موجودی که بدنی چون شتر دارد و پوستش مانند گورخر است و البته این بافت از پوست او در سرش که شبیه مار است هم ادامه دارد. در کمال تعجب می‌بینم که دهان باز می‌کند و با من حرف می‌زند! گوشم را تیز می‌کنم تا ببینم چه می‌گوید. دارد به زبان عبری حرف میزند ولی من عبری بلد نیستم. فریاد می‌زنم «لعنتی نمی‌فهمم چه می‌گویی!» نگاهی سرد و خشمگین به من می‌کند و به زبان فارسی سلیس می‌گوید «آرام باش ملعون» خشمگین می‌شوم و فریادی بلندتر از دفعه قبل می‌زنم و می‌گویم «ملعون تو هستی ‌ای حرامزاده، تو که فارسی بلد هستی مگر مرض داری به زبانی حرف می‌زنی که من متوجه نشوم، حال بنال ببینم چه میگویی لجن» شش‌قدم جلو می‌آید و من سه قدم عقب می‌روم. سر همچون مارش را کش می‌دهد و تا کنار گوشم می‌آید. ترسی که از این کارش به من دست داده است را مخفی می‌کنم. گرمایی چندش‌آور در گوشم احساس می‌کنم. نفس گرمش وقتی به گوش و گردنم می‌خورد ترس حاصله را دوچندان می‌کند. چند ثانیه سکوت می‌کند و بعد می‌گوید «اگر من ملعون باشم تو به‌طور موازی به همان میزان ملعون خواهی بود» نمی‌دانم چه برداشتی باید بکنم، هم می‌خواستم حرفش را پای مجادله بگذارم هم‌حسی می‌گفت نه این‌طور نیست و فلسفه‌ای عمیق پشت حرفش نهفته است، البته من آدمی نیستم که گول ظاهرسازی و حرف‌های قلمبه‌سلمبه‌ی بی‌سوادهای مدعی را بخورم ولی این حرف بوی دیگری می‌داد، در همین افکار بودم که ناگهان بی‌اختیار پرسیدم «علت؟» پاسخ داد «آن زمان که با کینه و دشمنی و دورویی نسبت به دیگران ستم روا می‌داشتی باید فکر اینجای کار و مکافاتش که به خودت برمی‌گردد را می‌کردی، من شمای سمعی و بصری اعمالت هستم» این را گفت و حتی فرصت نداد تا به حرف‌هایش فکر کنم سمت راست گردنم را محکم گاز گرفت و حدس می‌زنم یک‌سوم از کل گردنم را همراه با بخشی از گوشم به درون خود بلعید. فریادی از انتهای دالان درد از من بیرون جهید فریادی که خون را از ته معده‌ام به دهانم پاشید و روده و معده‌ام را هم‌زمان بالا آوردم. دستم را در شاهراه فواره خون گردن قرار دادم و چند دور به دور خودم چرخیدم. زمان به عقب بازمی‌گشت و مانند فلاش‌بک اتفاقات را تا هال خانه‌ام دنبال کردم. دیگر درد نداشتم و اثری از زخم، خون و یا ذره‌ای جراحت نبود. فقط یک حالت مخصوص و غیرقابل‌وصف به من دست داد. حالتی مانند نشئگی و امثال آن، نگاهم بی‌اختیار به سمت ساعتی که تیک‌تاکش روی مغزم رژه می‌رفت معطوف شد. یک و بیست‌ونه دقیقه بامداد. آرام به سمت کاناپه رفتم، خودم را روی آن ولو کردم. به سقف خیره شدم و حوادث را از اول مرور کردم باید به دنبال راز این سلوک عجیب بروم زیرا هیچ‌چیز در این دنیا بی‌دلیل نیست حتی اگر ما از حکمت آن بی‌اطلاع باشیم.

تشویش   |   رقیق   |   دارکوب

***

دیگر پیوندهای مربوط به داستان تنگنا

«تنگنا» به قلم «محمد روشنیان» منتشر شد!

داستان تنگنا با بیش از ۱۱۸۰۰۰ بازدید در تلگرام

نظرات  (۲)

اجازه هست منتقدانه نظر بدم!؟ البته از دیدگاه یه منتقد غیرحرفه ای(; باشه می گم!!
به نظرم توصیفات اول داستان برای بیان شرایط، زیاد و پیچیده بود بعد از اون توصیفات هم خیلی زود داستانو بستید و یه نتیجه گیری کلی و کلیشه ای کردید. وقتی داستانو کامل خوندم احساس کردم یه داستان تکراری رو با توصیفات متفاوت خوندم.

پاسخ:
صد در صد من انتقاد پذیرم چون نظرها و سلایق متفاوت و هنر اونقدر نسبی هست که هر روشی هم درست باشه هم غلط از نظر مخاطب، من حتی بین مخاطب حرفه‌ای هم نظری که واقعاً کار عالی و محشر بود هم داشتم و نظر کار خیلی چرت بود هم داشتم! بین مخاطب‌های دیگه همینطور. هر دو دسته هم دلایلی داشتن که قابل تامل بود حتی اونی که خیلی تعریف کرد هم به نکاتی اشاره کرد که ناخودآگاه از من سر زده بود.
در انتها ممنون که خوندید و نظر دادید.
جواب دارم به نقدها ولی به نظرم نباید به نقد پاسخ داد چون سلیقه مخاطبه و باید قبول کرد چون همونطور که گفتم نسبیه هنر و اینکه قرار نیست در نهایت تاثیری روم بذاره اگه مورد قبولم نیست.
البته پیشنهاد می‌کنم کل مجموعه رو بخونید تو فایل پی‌دی‌اف چون در ارتباطن سه داستان با هم
۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۳ نـــای دل
خوب بود..

خدا قوت..
پاسخ:
سپاس از شما

نظر خود را در مورد این مطلب بیان کنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هدایت به بالای صفحه