وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی محمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی محمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان (منزجر اول) متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، منتقد، گرافیست، کارگردان، بازیگر، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۲۲ مطلب با موضوع «متن :: خودمونی» ثبت شده است

علت غیبت این چند وقتم در بلاگ کار روی چند پروژه نرم‌افزاری و همچنین همکاری در پروژه فیلم داستانی بهترین موضوع انشای من به عنوان بازیگر و بازیگردان بود. این فیلم به تهیه‌کنندگی و نویسندگی علیرضا شهبازی و کارگردانی مهرداد یوسف‌نیا و به سفارش شبکه جام‌جم و طبرستان تهیه شده که در حال حاضر در مرحله ابتدایی تدوین قرار داره. بنده در این فیلم بازیگردان بودم و همچنین در نقش روحانی بازی کردم.

پ.ن 1: [رده سنی: کودک و نوجوان]
پ.ن 2: تصاویر بیشتر از پشت صحنه فیلم به‌زودی قرار می‌گیرد.

۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۴۸

می‌خوام انسان باشم!

نه می‌خوام پلنگ باشم نه ببر نه گرگ نه سگ نه عقاب نه شاهین نه مار نه عقرب نه کبوتر نه پروانه نه حتی شیر! من می‌خوام انسان باشم؛ انسان!

سال ۹۵ با تموم اتفاقات خوب‌و‌بدش داره تموم میشه. تقریباً میشه گفت امسال سالی پر از اتفاقات خوب‌وبد شخصی برای من بوده و نکته‌ای هم که تو اکثر اتفاقات دیده می‌شد شدت زیاد و بزرگ بودن اتفاق بود؛ حالا چه خوب و چه بد؛ ولی بریم سراغ بهترین و بدترین اتفاق سال ۹۵

بهترین اتفاق: آشنایی و رسیدن به خواهر جانم بعد ۲۴ سال و البته یک سال صبر زجرآور!

بدترین اتفاق: از دست دادن دوست خوبم علی‌رضا که تو این سال جدید جاش بدجور بینمون خالیه...

در آخر هم خدمتتون عرض کنم که ۲۴ سالگی بنده نفس‌های آخرش رو می‌کشه و بنده در تاریخ ۹۶/۱/۱ بیست‌وپنج سال تمام رو پر می‌کنم و وارد نیمه‌ی دوم دهه‌ی سوم زندگیم می‌شم.

در آخر هم که سال نوتون مبارک به همین سادگی!

پ. ن ۱: اینم از آخرین پست بنده در سال ۹۵

پ. ن ۲: سال نو مبارک [طرح گرافیکی]

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۷

خروس بی‌محل سرماخوردگی

این آخر سالی با این‌همه فشار که باید کلی کار رو تموم کنم قبل از شروع ۹۶ این خروس بی‌محل سرماخوردگی نمی‌دونم چی میگه!

۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۵

روز بیتباکسینگ

سال ۱۳۹۰ جمعی از دوستان هیپ‌هاپی تصمیم گرفتیم ۱۲ اسفند رو به‌عنوان روز بیتباکسینگ در ایران به‌صورت غیررسمی معرفی کنیم.

پ. ن: رسانه ایران بیتباکس که اولین رسانه بیتباکسینگ فارسی‌زبان بود و توسط بنده مدیریت می‌شد در این تاریخ شروع به فعالیت کرد.

۰۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۳

فعالیت ممتد

۴۸ ساعت از کارای نرم‌افزاری به کارای شخصی از کارای شخصی به کارای سینما از کارای سینما به کارای دیگه به صورت لوپ دارم یک‌ریز فعالیت می‌کنم با کمترین تایم استراحت که اونم خلاصه میشه به خواب! این موضوع تا  ۹۶ ساعت به همین منوال خواهد بود و بعد از اون نیاز به یه آخرهفته دارم که فقط بخوابم!

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۰

مشکل امنیتی اپل

مثلاً یکی از مشکلای امنیتی آی‌او‌اس ۱۰ اینه که شما تو حالت Lock بدون زدن پین به بعضی بخش‌ها مثل آلارم دسترسی دارید. خب حالا تصور بفرمایید شما در خوابگاه دانشجویی تشریف دارید و ساعت میذارید که صبح ساعت ۸ بیدار شید برید کلاس! از شانس بدتون یه رفیق دارید که کلاً مرض داره و میاد به آیپدتون سرک میکشه و آلارم رو غیر فعال میکنه و ادامه ماجرا...! قبول کنید اپل هم کلی مشکل امنیتی داره، مثل این که گفتم :)) تقدیم به دوستانی که چشم ندارن اپل رو ببینن ولی نمیدونن پرچم بالاست :)) [جاست فور فان]

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۶

۲۵ سال پیش دادیم رفت

بی‌پروا می‌نویسم. نمی‌خوام ادبی کنم قضیه رو یا احساس بهش تزریق کنم. بی‌پرده حرف می‌زنم که فقط گفته باشم. شاید بعداً این روز رو به چهل شیوه مختلف بیان کنم ولی الآن می‌خوام صاف و ساده بگم. برای اولین بار پدر خونیم رو بعد ۲۳ سال و ۹ ماه دیدم. تینا۱ همرام بود. جزییات دیدار رو بیخیال همین یه جمله رو می‌خوام فقط بگم که تینا برگشت گفت: کنجکاو نیستید پسرتون رو ببینید؟ پدر‌خونیم گفت: نه. همون ۲۵ سال پیش دادیم رفت! برای اینکه میزان قاطعیت بیان در جمله رو متوجه بشید این‌طوری بگم که عین اینکه بگید یه گربه داشیم نمی‌خواستیمش دادیم رفت! از احساس درونیم نمی‌گم. اشاره زدم به تینا که [فقط بریم] ولی انگار می‌خواست شرمندش کنه (من راضی نبودم) گفت: ایشون پسرتونن! فقط نگام کرد؛ حتی اسمم رو نپرسید.

اونجا نگفتم ولی الآن می‌گم اولاْ حاجی ۲۵ سال نبود و ۲۳ سال و ۹ ماه بود! تازه یک ماه دیگه میشه ۲۵ سال! ثانیاْ من فقط به خاطر اون سه تا خواهرم اومدم سراغت به علاوه اینکه هر چی باشه باز دلیل اومدنم تو این دنیا شما بودی و احترامت واجبه! اون یه جمله‌ای که اینجا هم بیانش نخواهم کرد از یادم نمیره هیچ‌وقت! ثالثاْ هیچ احدی نمیتونه جلوی ارتباط برادر و خواهری که عمیقاْ به هم وصل دلاشون رو بگیره. گناهکاری به خاطره فاصله‌ای که داری ایجاد می‌کنی! حرف زیاده اعصاب کم...

۱. دخترخالم که حق خواهر بزرگتر به گردنم داره.

پ. ن: پخش و پلاست برا کسی که نمیدونه کل ماجرا رو...

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۹

هویج راه علم!

مورد داشتیم طرف نمی‌دونست دانشگاهی که داره توش درس می‌خونه آدرسش کجاست!

۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۶

صد سال بعد - روشنیان که بود؟

صد سال بعد!

پرسش: محمد روشنیان که بود؟

پاسخ: دیوانه‌ای که در هر قدم از مسیر پیشرفتش یک دشمن می‌ساخت و قدم بعد را بر‌می‌داشت!

هدایت به بالای صفحه