وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

تمامی اخبار فعالیت‌ها و آثار محمد روشنیان را از اینجا دنبال کنید

درباره محمد روشنیان
وبلاگ شخصی سیدمحمد روشنیان

این‌جانب محمد روشنیان (منزجر اول) متخصص نرم‌افزار، داستان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، منتقد، گرافیست، کارگردان، بازیگر، مدرس بازیگری، وبلاگ‌نویس و متخصص مالتی‌مدیا در این وبلاگ آثار و تولیدات خود را با شما به اشتراک می‌گذارم.
تمامی مطالب این وبلاگ (به‌جز بخش بازنشر) آثار تولیدی بنده و یا آثاری است که به نحوی در آن شرکت داشته‌ام.
بازنشر تمامی مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.
کاربران بیان توجه داشته باشند که به جهت دنبال‌کردن این وبلاگ می‌توالنند از دکمه «پیگیری» موجود در منوی بالا استفاده نمایند.
عاشق هر آنچه مرموز است!

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

۱۵۵ مطلب با موضوع «متن» ثبت شده است

درد می‌کشم، دردی غیرقابل وصف که از میان ابروهایم تا تاج سرم امتداد دارد. مثل‌اینکه کسی میخی فولادی و بزرگ را میان دو ابرویم قرار داده و آن میخ را با چکشی فولادی هم‌بستر کرده است! به‌جای اینکه در این تاریکی مطلق تصویرسازی کنم به‌آرامی چشم باز می‌کنم تا ببینم موضوع از چه قرار است. چشمانم کمی سنگین شده، با هر مکافاتی هست چشم می‌گشایم. خود را در حمام خانه‌ام میابم اما گویا تصاویر روی دور کند است!

۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۴

داستانک «اعتماد»

تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند.

اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد. حالم از این صحنه‌ها بهم می‌خورد و مایعی به شکل همان‌که زیر پایم بود را بالا می‌آورم، آن‌چنان‌ شدت فوران این مواد زیاد است که درد شدیدی را از شکم تا حلقم احساس می‌کنم. درد به میزانی است که گویا صدها کژدم کوچک دارند مرا از درون نیش می‌زنند.

۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۱۹

داستانک «استاد»

استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود.

پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. نداشتن سیگار در هشتادونه دقیقه گذشته از نیمه‌شب و بخوابی هراش انگیز! دهانم تلخ شده و معده همیشه‌ترش کرده‌ام نیز امشب قصد دارد سربه‌سرم بگذارد. از جایم بلند می‌شوم، دستی لای موهایم می‌کشم و وحشیانه شخمشان می‌زنم. کمی سرم نیز سنگین شده که بی‌گمان حاصل از مشکل گوارشیم است. حتی این آروغ‌های مصنوعی هم دیگر آرامم نمی‌کنند. مایع لزجی که گوشه‌ی چشمم جمع شده است را با دستمال پاک می‌کنم. «من ظلیم ظلمات این ظلم فانی که ذهنم عایقی از سکوت دارد که دافع هرگونه افکار جدید است» نمی‌دانم چه دارم می‌گویم فقط می‌گویم که حواسم به سویی پرت شود

بعد از تقریباً یک ماه که از انتشار داستان «تنگنا» می‌گذرد لازم دانستم آماری از پخش تلگرامی این اثر (تا امروز) ارائه دهم و در پیوست آن تشکری هم از حامیان رسانه‌ای اثر بکنم.

تشکر از کانال تلگرام پیک داستان و بازنشر کانال داستان کوتاه از این کانال با بیش از ۸۱۱۰۰ بازدید

تشکر از کانال تلگرام کتابدونی با بیش از ۲۹۰۰۰ بازدید

۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۰

گروه مرگ

دوستانی که می‌گید گروه ایران گروه مرگه دو تا نکته یادتون نره یک اینکه بازی ایران و آرژانتین تو جام‌جهانی قبل رو براتون یادآوری می‌کنم و دو اینکه کارلوس فوتبالِ اسپانیا و پرتغال رو خیلی خوب میشناسه، خدا بزرگه، امیدوارم روند موفقیت در مرحله انتخابی همچنان در جام جهانی هم ادامه پیدا کنه و برای اولین بار از گروهمون صعود کنیم.

معمولاً علاقه‌ای ندارم از فعالیت‌های آموزشیم در زمینه‌ی بازیگری حرفی بزنم یا عکسی منتشر کنم ولی فکر می‌کنم در همین حد و با همین میزان لازم باشه! تصاویری که در ادامه می‌بینید ۵ عکس از کلاس بازیگری هست که بنده استادش هستم.

۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۰

گرانش

ساعت پای می‌کوبد و گذر عمر را به رخم می‌کشد. آن‌سوی قضیه هم عروسک رقاص از ته دالان مرگ، فراخوان انتقام از نسل سوخته را نطق می‌کند. اشکم جاری در جاده‌ی سراسر رو به پایین فنا! کف پوتین اعتقاداتِ سربازان علم همیشه کوبیده شد بر صورت باورهای ما چریک‌های فرهنگی! اکنون وقت انتقام است! باید گفت: احمق‌ها همه‌چیز را نمی‌شود با دودوتاچهارتا ثابت کرد. در این دنیای بانظم بی‌نظم کلید حل بعضی از معماها فقط و فقط در دست احساس است.

جهت دریافت داستان تنگنا به کانال تلگرام تنگنا به آدرس TangnaaStory@ مراجعه کنید.

پ.ن ۱: به دلایل شخصی تاریخ انتشار از ۲۱ آبان به ۱۴ آبان تغییر یافت!

پ.ن ۲: اخبار تکمیلی به‌زودی اعلام خواهد شد.

پ.ن ۳: در بازنشر اثر کوشا باشید.

سپاس فراوان

t.me/TangnaaStory

هدایت به بالای صفحه